ماجرای یک شب زود خوابیدن!

آدمی که شاغل باشه و بچه داشته باشه، یکی از بهترین اتفاقات زندگیش میتونه این باشه که بچه اش زود بخوابه! دیروز حسین بعد از ظهر یک دقیقه هم نخوابیده بود و خیلی هم باهاش بازی کردیم. کلی 3تایی توپ بازی کردیم و دیسک بازی! (یه بازی ابتکاری خودمون) و کلی از این بچه انرژی گرفتیم و نهایتش این شد که ساعت 9 و 10 دقیقه خوابید! و این اولین بار بود که این اتفاق می افتاد! گفتم چه خوب منم به کارام میرسم و دوش میگیرم و می خوابم! خلاصه که بعد از کارهای خونه و دوش گرفتن ساعت از 11 هم گذشت تا بخوابم. باز هم خوشحال بودمک که دارم زود می خوابم. ولی چشمتون روز بد نبینه که این حسین آقا ساعت 4/5 صبح بیدار شد و شیرخورد و زود خوابید ولی من دیگه خوابم نبرد! تا خود صبح. و صبحم که آمدم اداره.با دلخوری از همسری و خواب آلودگی و خستگی. الآن از صبح دارم احساس میکنم ساعت 4 بعد از ظهره و دیگه ساعت کارم تمومه! بسکه خسته هستم! اینم از برنامه ی یک شب همکاری حسین آقا با مامانش!

خیلی خسته و داغونم. خیلی تلاش می کنم به همه چیز برسم و احساس می کنم که خوب هم میرسم ولی به خودم نمی تونم برسم. همش مریض میشم و همیشه خوابم میاد! خارج از توانم هست! واقعا خیلی سخته... حالا با کار خونه میتونم یه جورایی کنار بیام ولی یه وقتی همسری یه حرف کوچولو میزنه خیلی از دستش ناراحت میشم. مثلا دیشب خودش نخواسته بخوابه چون روز یه 4-5 ساعتی خوابیده بود و من اصلا نخوابیده بودم. یه کم دیرتر از من خوابیده به من میگه: خوش به حالت شب زود خوابیدی! یعنی من دیگه خوابم نبرد... تا خود صبح خون خونمو می خورد! اون موقع که خوابیدی نگفتی این ریتای فلک زده از ساعت 6 صبح بیداره و حالا که نیم ساعت الکی بیدار موندی و بعد از من خوابیدی اینجوری میگی؟ خیلی این حرفش برام سخت بود!

/ 5 نظر / 4 بازدید
mahtab مامان علیرضا

عزیزم منم مثل شما خیلی به حرفهای همسرم حساسم[ناراحت] چه میشه کرد؟ باید بگذریم تا بتونیم زندگی کنیم ایشون هم البته منظوری نداشتن اما انگار مردها همشون دوست دارن زنهاشون دیرتر از خودشون بخوابن کار بیرون با داشتن بچه خیلی سخته، امیدوارم بتونی بیشتر به خودت برسی پس حسین اقا با زود خوابیدنش بیشتر اذیتتون هم کرد؟[چشمک]

ترنج

اینکه صبح بیدار بشی همه چیو سروسامون بدی صبحانه اضر کنی بچه را اماده کنی بیای خونه نهار بچه کارهای خونه بعدش شام و تازه غذای فردا دو مدل خودت و بچه صبحانه بچه بعدش بازی باهاش بعدشم شاید مهمونداری ووووووو خوب سخته دیگه دوستم منم میفهممت تازه شانس بیاریم بچه مریض نشه که خودش هم داستانیه من در هفته گذشته همش مریض داری میکردم روزی 3 ساعت اداره بودم بعدش همش خونه با رادمهرشبها هم که نگفتنیه داستان الانم دوروزه نخوابیدم البته من بدنم به بیخوابی خیی مقاومه توی این دوروز شاید 5 ساعت خوابیدم که البته مقصر بودم دلم میخواست فیلم ببینم و توی روز وقت نمیکردم واسه همین شبا غنیمت شمردم و نتیجه اش این شده ه دارم چرت میزنم از صبح [لبخند] تازشم مهمونداری هم میکنم فکر کن دوروزه مهدی ماموریته ایو هم اضافه کن بهش دوسه روزشم که دلخور بودم از دستش با هم باید یک شکواییه بالا بلند بنویسیم مگه نه؟[چشمک]

mahtab مامان علیرضا

پرنسس که نه اما کوزت شاید![نیشخند] من با اینکه خونه دارم باز هم به خونه زندگی و ایضا کارهای شخصیم نمیرسم، شما چه میکنین من نمیدونم!؟ البته بگم من خوابم رو نمیتونم ازش بگذرم، مثل خیلیها عادت به شب بیداری و ... ندارم

مژگان امینی

عزیزم به دل نگیر خیلی وقت ها آدم ها همینجوری یک حرفی می زنند و به عمقش فکر نمی کنند.مخصوصاً آقایون به بازی با حسین فکر کن به این که سه نفری با همسرت چه ساعات خوبی را گذراندید. یک وقت هایی حسین را پیش مامانت بگذار و یکی دو ساعتی به خودت برس.مطمئن باش به همه خوش می گذرد.یه کمی از کارهای خانه فاکتور بگیر تا بچه ات بزرگتر شود.یک مامان شاد و خوشبخت بچه و همسر شاد خواهد داشت.[قلب]

راحله

میگفتی خوش به حالت نداره! تو هم بیا بخواب!!! اتفاقا خوش به حال شما که بعدظهر استراحتت رو کردی! منم از این حرفا که می شنوم خیلی حرصم می گیره! [عصبانی]