اندر احوالات آبله مرغان

قصه از اون جایی شروع شد که یه روز پسرک تب کرد و بد غذا شد... عصر متوجه شدم پسرعموش آبله مرغان گرفته منم خوش خیال فکر می کردم اونا چند روز پیش همو دیدن نمیتونه از اون آبله مرغان گرفته باشه، با جاریم حال و احوال کردم و قصه آبله مرغان پسرش رو تعریف کرد واینکه اولین بار موقع عوض کردن پوشکش دونه ها رو دیده بود. تلفن رو که قطع کردم رفتم پوشک پسرو عوض کنم. دیدم بـــــــــــــــــــله!  ایشونم دونه ریخته بیرون! زنگ زدم به جاریم گفتم: حسینم گرفت ها! 

- چی؟ 

- آبله مرغان! ابرو

خلاصه در مجموع خوشحال شدم چون دوست داشتم تا بچه اشت بگیره، بزرگ که بشه هم بیشتر اذیت میشه هم ممکنه بی وقت باشه مثلا شب امتحان یا شب عروسیش باشه! از همه مهمتر اینکه حسین هر وقت هر دردی داره من میگم: بزرگ میشی یادت میره! ولی وقتی که بزرگ بشه دیگه یادش نمیره! چشمک

خیلی کم دونه بیرون ریخت چند تا دونه ی کوچیک روی پاهاش درآورد و چند تا هم داخل پوشکش ولی خیلی بیقراری کرد! دیشب هم که تازه بهتر شده بود از ساعت 11:30 تا 2 بامداد من و همسری به نوبت بغلش کردیم و روی پا انداختیمش تا خوابش برد. دیگه انقدر دو تایی کالری سوزونده بودیم که داشتیم هلاک میشدیم از گشنگی! ساعت 2:15 دقیقه شروع کردیم نون و حلوا خوردن! (جاتون خالی) 

دیگه همسری انقدر کفرش دراومده بود همش میگفت: بچه دومی در کار نیست! حالا به نظرتون یادش میره یا نه؟ چشمک

چون دونه نریخته توی صورتش پس عکس خاصی هم نمیشه ازش گذاشت. فقط اینکه بجز ماست به هیچ چیز دیگه ای لب نمیزنه و لاغر شده وگرنه تغییر ظاهری نداشته!

/ 1 نظر / 17 بازدید
مامان فلفلی

الهی ...خیلی مواظبش باش خانومی....اگه محمد صدرا بگیره ...اصلا تصورشم نمیتونم بکنم ....ووووووووووووی