مهد کودک

دیشب پسرک قبل از خواب میگه: شما و بابا کوچولو بشید که نرید سرکار. منم بزرگ بشم که با فندک شما بازی کنم.

یه خورده فکر کرده و دوباره میگه: نه منم نمی خوام بزرگ بشم!

- چرا عزیزم؟

- آخه دوست ندارم برم سربازی!

کلا مدتهاست که دغدغه اش شده سربازی! چند ماه پیش هم می گفت: مامان.. من بزرگ بشم، میرم سربازی چکل میشم؟

دیگه کلی به چکلش خندیدم!

امروز هم روز سومی هست که مهد کودک ثبت نامش کردم و میره مهد مامک که تقریبا نزدیک هست به خونه! البته باید با تاکسی بریم ولی فعلا که خوشش اومده و از راه که میرسه اونجا شروع میکنه با بقیه صحبت کردن. دیروز هم یه  آقایی به نام عمو امین که هر هفته یکشنبه میره اونجا برای بچه ها موسیقی اجرا میکنه، رفته بود و خیلی خوشش اومده بود. همش افتاده سر زبونش عمو حمید! تفاوت امین و حمید رو متوجه نشده چون یه عمو حمید هم داره همش میگه: عمو حمید.

حال مادر بزرگم هم خدا رو شکر خیلی بهتره! فعلا توی آی سی یو هست ولی خدا رو شکر خیلی بهتره...

ممنونم خدای مهربونم...

/ 1 نظر / 23 بازدید