قشنگترین صبحهای زندگی من در حالی آغاز میشه که دارم از فرط بی خوابی و خستگی بدون اینکه بتونم درست تعادلم رو حفظ کنم از تخت بلند میشم... و خدای مهربونم رو سپاس میگم که به من پسر گلی داد که با بیخوابی های شبانه اش به کمال زن بودن برسم...

کمال زن بودن یعنی همسر بودن و مادر بودن! و این اعتقادم خیلی با تفکر چند سال قبلم متفاوته.... نجمه ای که یه خورده با فمینیستها هم عقیده بود که لزوما یک زن نباید همسر و مادر باشه ... اما حالا میفهمم که این اوج فداکاری یک زن و از خود گذشتگی اونه... خدای مهربونم این تجربه ی شیرین و زیبا رو برای همه قرار بده...

حسین کوچولوی مامان این روزها خیلی برای دندون در آوردن اذیت میشی... و مامان هم هی دلداریت میده و میگه: عزیزم خدا میخواد بهت دندون بده که بتونی مامان رو باهاشون گاز بگیری... چرا ناراحتی؟

الهی دورت بگردم پسر خوشرو و ناز مامان چقدر شما میخندی! دیروز خونه ی مامان بزرگم جلسه بود همه میگفتن: اون بچه ای که هی میخنده بچه ی شماست؟ ای جون مامان چقدر ناز میخندی! دوستت دارم پسر گلم...

حسین خیلی هم عاشق جارو برقیه! مامانم دیروز داشت جارو می کرد هر جا مامانم می رفت اونم دنبالش می رفت و هی دس دسی می کرد و می خندید از ذوق جارو. اما جاروی خودمون صداش کمه اونقدری ذوق نمیکنه! حالا برادرم که همش میگه: بچه چقدر اسکله! آخه جارو برقی چیه انقدر ذوق میکنه؟

مامان تنبلش عکسهاشم خالی نکرده که بذاره...

/ 0 نظر / 14 بازدید