باور مادر شدن

روزهای اول تولدش خیلی برام غریبه بود... یه جورایی هنوز به باور مادر شدن نرسیده بودم. یه مدلایی هم به اون حسینی که توی شکمم بود اخت شده بودم و انگار با این چهره ی جدیدش هنوز برام جا نیفتاده بود. احساس می کردم وقتی تو شکمم بود و ندیده بودمش بیشتر دوستش داشتم ولی یه مدت که گذشت کم کم همه چیز عوض شد انگار واقعا باورم شد که مادر شدم و به حسینم خیلی خیلی وابسته شدم. هر روز که میگذره بیشتر بهش علاقمند میشم و اصلا و اصلا نمیتونم تنهاش بذارم باورتون نمیشه برایکارهایخیلی ساده و ضروری هم تو خونه برایمامانم یا باباش نذاشتمش و برم. شاید در حدیه ربعتا سر کوچه گاهی رفتم. حتی دلم نمیاد بذارمش و یه آرایشگاه برم. یه بار رفتم فقط یه ربع اونم همسری پایین نگهش داشتهخبود و من بالا فوری اومدم پایین. حالا هفلی شدم به شدت... باید یه روز بذارمش و برم اما دلم نمیاد هی امروز و فردا میکنم. حتی برای اینکه وقتم کمتر گرفته بشه رنگ مو خریدم تو خونه رنگ کنم که اونم بلد نیستم  و همینجوری مونده. خلاصه که مادر شدن مثل ورود به یه دنیای جدیده. وقتی پسرک پیشم نیست احساس می کنم یه تیکه  از بدنم یه جای دیگه است. خیلی بیتابم و واقعا برای سرکار رفتنم خیلی ناراحتم. واقعا نمی دونم چه کار کنم!

اما بگم از کولیکش که چند روزی بهترشده بود ولی الآن 4 روزی هست که بدتر شده و خیلی کلافه ام. کمر درد گردن درد و دستم هم که داره می افته!

یه سوتی هم دادم. نمی دونستم صدا بیرون میره یه روز که حسین رو برده بودم شسته بودم داشتم با صدای بچگونه حرف میزدم می گفتم: با مامان تور رفته بودیم سواحل آنتوالتیا آب تنی. جای شما خالی خیلی خوش گذشت فقط کرم برنزه مو نبرده بودم وگرنه حموم لامپ هم می گرفتم. که همسری اومد تو و گفت: صدات راحت میره بیرون با همسایه داشتم تو راهرو صحبت می کردم قشنگ صدات می اومد... آخ آخ ... اینم یه خاطره برات پسرم. مامان آب شد از خجالت... آخه سواحل آنتوالتیا دیگه چیه؟ حموم لامپ کدومه؟ قربونت برم خیلی با نمک و دوست داشتنی شدی

سه شنبه که برده بودیمت هایپر استار بسکه دده دوست داری کولیک یادت رفته بود و همش میخندیدی بسکه برای همه خندیدی می گفتن براش اسفند دود کن.... خیلی بهت خوش گذشته بود... الهی قربونت برم که مثل مامان بابا هایپر استارو دوست داری!

فدای همسری گلم بشم که این ترم به خاطر حسین نتونست درست درس بخونه خدا کنه همه ی واحدهاشو با نمره ی خوب پاس کنه... این چند وقت هم کلی برای مامان کادو خریده... الهی دورشبگردم. فقط 3 تا دامن تو 1 ماه خریده...

دوستت دارم همسر گل ومهربونم ماچ

/ 4 نظر / 8 بازدید
الهام مامان آوینا

سلام. از اینکه با وبلاگتون اشنا شدم خوشبختم. من شما را لینک کردم. احساس کردم وجه اشتراکاتی داریم. مثلاً فرزندامون هم سنند...

مامان فلفلی

سلام خاله ریتا بالاخره اومدی بابا ..یه عکس از این حسین اقا بذار دیگه ...

الهام مامان آوینا

سلام عزیزم . از شنبه تا دوشنبه فراموش نشه وبلاگ کودک من به آوینا جون شماره 11 رای بدین مسابقه دوروی سکه میسی بازم پیش ما بیاین اینم ادرس وبلاگ کودک من http://koodakeman91.niniweblog.com/post170.php