فقط 12 روز دیگه مونده تا بزرگترین و به یادموندنی ترین روز زندگیم ، روزی که یه زندگی جدید رو شروع می کنم  و مسوولیتهای جدیدی رو می پذیرم تا حالا می تونستم بعضی از مجالس ختم و عروسی ها و مهمونی ها و عیادتها رو دو در کنم ولی حالا دیگه خودم و همسر گلم شدیم یه خانواده  و باید حواسمون به خیلی چیزا باشه . از اون گذشته چون دیگه با خوانواده هامون زندگی نمی کنیم باید حواسمون به اونا هم باشه !

تازه من شاغلم و صبح ساعت 6:30 از خونه میرم و وقتی برمیگردم ساعت 6 عصره و تازه اون موقع باید به بشور و بساب و غذای شب و غذای فردا ناهارمون بپردازم ! 

این یه خورده استرس آدمو بیشتر میکنه ولی همسر مهربونم انقدر مسوولیت پذیره که منو درک میکنه و میدونم که تو هیچ مشکلی منو تنها نمیذاره ! الهی که قلبونش برم ! قلب

همه ی استرسهای برگزاری مراسم و چیدن وسایل و مسوولیتهای یه زندگی جدید خیلی ذهنمو آشفته کرده و فقط زمانی که به بودن با همسر عزیزم تا آخر عمر و لحظه به لحظه همراهی کردنش فکر میکنم آرامش پیدا میکنم و احساس می کنم که من لایق این همه خوشبختی که خدا به من ارزونی کرد نیستم . الهی که همه ی دوستام از جمله خانم گل که اونم این روزا شرایط منو داره خوشبخت بشه !