مامانم اینا روز جمعه رفتن شهرستان و ما هم خونه پدر شوهرم بودیم . ساعت 5/8 شب رسیدیم خونه زنگ زدم به برادرم که برای شام و ناهار فردا چیزی داره یا نه ؟ که گفت  غذا تو خونه نیست . یه مقدار لوبیا پلو خونه ی پدرشوهرم واسه ناهار درست کرده بودم و اضافه اش رو آورده بودم . اونو گذاشتم واسه ناهار فرداش و یه مقدار زیادی هم لازانیا درست کردم واسه شامش و ناهار امروز خودمون و مامانم که امروز تازه از راه رسیده و غذا نداره . آخی چه حس خوبی بود . دیشب داداشی داشت گشنه اومد خونه و لازانیا هم خیلی دوست داشت و با اشتها غذا خورد و عین مامانها غذای فرداشم گذاشتم که ببره ! احساس مامان بودن کردم و چه حس مطبوعی بود !!!!!!!

تازه امروزم ناهار مامانم رو دادم ولی نبودم که حس مامان بودن بهم دست بده از خود راضی

ولی کلا هیچی مثل غذا درست کردن واسه پدر شوهرم و برادر شوهرم که مجرده لذت نداره . بنده های خدا چون زن نیست که براشون آشپزی متنوع بکنه بعضی از غذاها رو خیلی خیلی دوست دارن و نمی تونن درست کنن . مثل آش و سوپ و بعضی از پلوها و خورشها . کسی برای پدر شوهرم زن سراغ نداره ؟

ازدواج کردن تو این سن و با این شرایط خیلی سخته . باید یکی باشه که بتونه با ما و بچه هاش سازگاری داشته باشه ، باید بتونه با رفتار یه مرد میانسال کنار بیاد . چون تو این سن و سال کم حوصلگی و .. هست از همه اینا گذشته تو سن و سال جوونی آدمها انعطاف پذیرن . زن و شوهر خیلی از رفتارهاشون رو به هم نزدیک میکنن اما تو این سن و سال تغییر رفتار و انعطاف پذیری تقریبا غیرممکن هست !