دیروز همسری باز رفت ماموریت . هروقت که میره شب قبلش تا دیروقت میشینیم و کتاب میخونیم و هر بار هم کتابها رو تا چند روز از رو میز برنمیدارم که به خودم دلداری بدم که تازه رفته ماموریت . خیلی سخته . هر بار همسری یا خودم رفتم ماموریت که به هر حال از هم دور شدیم مریض شدم بجز دفعه ی قبل که رفته بود ماموریت . اما باید بگم با اینکه مریض نشدم خیلی بیشتر از دفعه های قبل اذیت شدم . آخه بیماری جسمی باعث میشه یه بخشی از ناراحتی های روحی آدم در قالب بیماری و درد جسمی تخلیه بشه . دفعه ی قبل که همسری از ماموریت برگشت داشتیم یه فیلم طنز می دیدم که یه دفعه وسط فیلم خنده دار عین این خلها زدم زیر گریه . به خدا به هیچی فکر نمی کردم . اصلا نفهمیدم چی شد که یه دفعه اشکام سرازیر شد و دیگه هم بند نمی اومد . همسری هی می پرسید چی شده ؟ منم فقط می گفتم خیلی دلم تنگ شده بود . نمی دونم چرا من این مدلی هستم . یادمه وقتی دانشگاه قبول شده بودم اون اوایل روزهایی که از صبح تا شب کلاس داشتم دلم برای مامانم تنگ می شد یه خورده که گذشت عادت کردم . چند سال پیش هم که مامانم اینا رفته بودند حج تمتع یک ماه نبودند و من بعد از 2 هفته که از رفتنشون گذشته بود آنفولانزا کردم در حد لالیگا که به عمرم یادم نمیاد همچین مریضی ای کشیده بودم . خیلی وحشتناک بود تا یک ماه پنی سیلین و آموکسی کلاو نوش جان می کردم ! این دل من خیلی کوچولوئه . دعا کنید مسری زودی بیاد و این یک هفته برام به اندازه یک سال نگذره !