رفته بودیم خونه ی یکی از اقوام که همکار همسری هست و با هم رفت و آمد زیادی داریم و معرفمون هم اون بود . از اونجا می خواستیم بریم خونه ی یکی دیگه از همکاراشون که بار اول بود من می خواستم برم اونجا . قبل از اینکه بریم اونجا بهمون گفتن خانومش شهرستانیه و اجتماعی نیست ، اصلا حرف نمیزنه فقط اگه چیزی بپرسی یک کلمه ای جوابت رو میده ! ما رفتیم اونجا و همون جور که گفته بودند اصلا صحبت نکردیم با هم . وقتی خواستیم بیایم من دیدم که با هم صحبت نکردیم و هیچ ارتباطی برقرار نکردیم گفتم لااقل با هم دست بدیم . دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم . اما ... ای وای دستم خشک شد ! چرا این دست نمیده ؟ تعجب همینجوری خیره شده بود به دستم و نگاش میکرد . وای خدا ... آخری به فکرش خطور کرد که باید دست بده ! خیلی جالب بود . اولین باری بود که با آدمی مواجه میشدم که وقتی یه نفر دستش درازه اون وسط ندونه باید چی کار کنه چشم تازه اینم بگم که سالهاست تو تهران زندگی میکنه و هنوز این مسئله به این سادگی رو نمیدونه !

خلاصه از خونشون که اومدیم کلی خندیدم به خودم و اون هر دو . من که دماغم سوخته بود اونم که نمیدونم دیگه خیلی خندیدم .

بعدشم که نی نی شدم و شروع کردم به دست زدن و با صدای نی نی ها به همسری می گفتم : بستنی میخوام بابایی ، بستنی میخوام بابایی نیشخند جاتون خالی در مجموع عید دیدنی و بستنی خوبی بود !