دیروز روز خیلی بدی بود . خیلی بد ! صبح زود از خواب بیدار شدم و مثل همیشه که شب دیر می خوابم صبح خیلی لالا داشتم از خونه هم به موقع حرکت کردم ولی قطار مترو خراب شد و تو ایستگاه سبلان نیم ساعت تمام ایستاد و ایستگاههای بعد هم چون خیلی شلوغ شده بود بیشتر توقف کرد و خلاصه روزم رو با اعصاب داغون شروع کردم . البته دیر رسیدن به اداره اگه رییست آدم فهیمی باشه مشکلی نداره از مرخصیت کم میشه ولی رییس ما که خیلی فشار عصبی به آدم وارد میکنه !

زنگ زدم به بخش پیشنهادات و انتقادات مترو و اون آقایی که مسوولش بود گفت قطار کمه ، نمیخرن و ... و آخرش با وقاحت تمام گفت : باید تحمل کرد ! تعجب واقعا سخته تو کلان شهری مثل تهران که از صبح تنشهای عصبی زیادی به آدم منتقل میشه یه تنش وحشتناک دیگه هم به اونا اضافه بشه ! واقعا زندگی کردن تو تهران خیلی سخته . کاش میشد اینجوری برم اداره

این صبح زود بود بعد هم که تو اداره کلی اعصابم به هم ریخت سر مسایل مختلف و کم خوابی ماههای قبل هم که ادامه داره اونم خیلی موثر بود رسیدم خونه یه عالمه تو بغل همسر خان گریه کردم و اونم منو دلداری میداد و خیلی جدی به من گفت که باید قوی باشم تو زندگیم . راست میگه اما به خدا خیلی سخته روزی 4 -5 ساعت بخوابی  این همه دوندگی و خرید و استرس داشته باشی و بتونی به راحتی تحمل کنی !

راستش یه بار هم خیلی بد با همسر نازنینم حرف زدم .  اون خیلی خیلی مهربونه و خیلی زود منو بخشید  اما من نمی تونم خودمو ببخشم ! خجالت وای که چقدر شرمنده ام .