هفته ی قبل که با برادرم و بچه های دیگه فامیل می رفتیم بیرون برای ناهار تو راه من گفتم : دلم میخواد سیاوش قمیشی یه آلبوم جدید بده که مثل آلبومهای قدیمیش قشنگ باشه . نیم ساعت بعد که رسیدیم به رستوران دختر داییم که تو یه ماشین دیگه بود گفت : سیاوش قمیشی یه آهنگ جدید داره و برامون گذاشت و همون جور که مستحضرید خیلی هم قشنگه . با خودم گفتم ای کاش یه چیز بهتر می خواستم ، یه ویلایی ، برجی چیزی ...

من فقط عاشق اینم ، حرف قلبتو بدونم / الکی بگم جداشیم ، تو بگی که نمی تونم

امروز سالگرد ازدواجمونه اما همین امروز همسری رفت ماموریت . خیلی دلم میتنگه براش . دیشب با هم رفتیم هایپر استار و یه عالمه خوردیم ، البته خیلی خرید نکردیم ، یه خورده خورده ریز خونه خریدیم و من یه پیراهن خریدم . خوب بود ، خوش گذشت . اما وقتی که برگشتیم دیگه خیلی خسته شده بودیم . 

همسری می خواست دیشب کادوی سالگرد ازدواجمون رو بده ولی من گفتم نه ! برگرد بعدا ... آخه من الآن همش ناراحتم که می خوای بری و به دلم نمیشینه ! خودمم که هدیه هامو کادو نکرده بودم . حالا وقتی که برمیگرده خونه رو و خودمو خوجل میکنم اونجوری بیشتر مزه میده ! دعا کنید که این یک هفته زودی بگذره و همسری برگرده پیشم