این روزا خیلی سرم شلوغه . مرتب تا ساعت ١٠ شب یا بیشتر بیرون از خونه مشغول خرید و انجام کارهای مربوط به لباس عروس و آرایشگاه و جهیزیه و ... هستم . وقتی میرسم انقدر خسته ام که خیلی بد اخلاق میشم .  اصلا به کسی توجه نمی کنم همش احساس میکنم خیلی به آقای همسر خان و خانواده محبت نمیکنم . ولی خوشبختانه همشون درک میکنند اما خودم خیلی ناراحتم !

بعضی وقتا انقدر احساس خستگی میکنم که به نظرم میرسه خانومایی که کار نمیکنن چقدر برای خودشون خوش میگذرونند البته تو اوج خستگی و حسادتی که به اونا دارم میدونم که تو خونه موندن چقدر سخته و باز خدا رو شکر می کنم .

خدا رو شکر می کنم بابت تمام نعمتهای خوبی که به من داد : پدر و مادر خوب و مهربون ، سلامتی ، کار و مهمتر از همه همسر خوب و مهربونی که همیشه همدم تنهایی و مونس روزهای سخت زندگیمه !

من لایق اینهمه نعمت نبودم ، خدایا ممنونم .

خدا جون دوستت دارم !