عید همگی مبارک . من فعلا سرگرم مهمونی و پاگشا هستم . اما در حاشیه همه چیزها یاد روزهای سختی تو زندگیم افتادم ...   روزهایی که پدر بزرگم بیمار بود و تو بیمارستان بستری بود . دکترش در خصوص وضعیت درمانش پاسخ امیدوار کننده ای نداده بود و ما علی رغم اینکه با شوق و عشق به بیمارستان میرفتیم ناراحت و اندوهگین بودیم . خیلی سخت بود که به مرگ یه پدر بزرگ دوست داشتنی راضی بشی اما ناگزیر بودیم . او رنج میبرد و تحمل رنج توأم با سکوت و اغمای او برای ما امکانپذیر نبود .

اما همون روزها که برای عیادت به بیمارستان میرفتیم یه عده رو میدیدیم که با لب خندون و با پوشک بچه برای عیادت به بیمارستان می آمدند . خیلی به حال اونا غبطه می خوردم . دوست داشتم پدربزرگم شفا بگیره و یه بار دیگه متولد بشه . اما اون علی رغم همه ی مهربونی هاش ما رو تنها گذاشت و به رسم تمام گذشتگان رفت . رفتنش خیلی تلخ بود . روز تشییع جنازه فرصت خوبی پیش آمد تا حرفهایی رو با پدر بزرگ دوست داشتنی ام که دیگر سخن نمیگفت و مرا نگاه نمی کرد بگویم . حرفهایم یادم هست . یکی از ترانه های سیاوش قمیشی همیشه منو به اون روز میبره !

 خوابیدی بدون لالایی و قصه . بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه . دیگه خورشید چهره تو نمیسوزونه . جای سیلیای باد روش نمیمونه . دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی ...

فکر کنم خیلی اندوهگین نوشتم ببخشید . اما الآن بعد از تقریبا 2 سال هنوز با نبودنش خو نگرفتم . آخ که شب پا گشام چقدر جاش خالی بود گریه