روز 5 شنبه که ولادت امام هادی (ع) بود سالروز آشنایی من و آقای همسر خان بود hi5.gif : 62 par 43 pixels. خیلی روز قشنگی بود . پس بذارید به این مناسبت از اولش بگم :

من و آقای همسر خان از طریق یکی از همکارانش که دوست خانوادگی ما بود به هم معرفی شدیم . خب مسلمه که اول به آقای همسر خان موضوع من اطلاع داده شده بود و بعد به من اطلاع دادن . معرفمون یه روز به من زنگ زد و موضوع آقای همسرخان رو مطرح کرد راستش یه جوری مطرح شد که من تو رودربایستی موندم و چون خانواده من هم در جریان نبودند و قرار نبود که در جریان قرار بگیرن من گفتم خب مشکلی نیست اگه نشد بعدا کسی سوال پیچم نمیکنه که چرا و چی شد و اینا . چند روز بعد معرف زنگ زد که چی شد ؟ گفتم ایرادی نداره و با هم آشنا میشیم . راستش من احساس خاصی نداشتم ولی آقای همسر خان میگه تو از همون اول تو دل من سنگینی کردی . حالا ... با هماهنگی معرف قرار شد که روز یکشنبه که ولادت امام هادی هم بود برای ناهار بریم خونه معرف و همونجا با هم آشنا بشیم . شب قبلشم داشتم به حرفهایی که باید میزدم فکر میکردم و روز آشنایی هم همینطور با خودم یه چیزایی رو مرور میکردم ولی همون روز قبل از اینکه ببینمش استرس داشتم ولی وقتی دیدمش دیگه استرسی نداشتم . قبل از ناهار که اومد من تو اتاق بودم و گفتم بذار یه خورده از راه برسه و من بعد از حدود 15 دقیقه رفتم و فقط یه سلام و بعدشم ناهار خوردیم و بعد از ناهار یه کم ظرف شستم که دیدم احضار شدم برای صحبتهای اولیه . خلاصه شروع کردیم اول از خودمون و خانواده هامون یه اطلاعات اولیه دادیم و در مورد کلیات عقاید و رفتارمون صحبت کردیم و انتظاراتمون از همسر آینده . البته خیلی کلی ...

آقای همسر خان که از همون اولش به من علاقه پیدا کرده بود ولی من نه ! وا خب چی کار کنم ؟ نمیدونستم قراره باهاش ازدواج کنم که سعی کنم بهش علاقمند بشم . فقط احساس کردم آدم قابل اعتمادیه . همین ! بعدشم دیگه شروع شد دیگه تحقیقات و آشنایی خانواده ها و خواستگاری رسمی و بعدشم بله برون و خرید و دست آخرم عقد که شیرین ترین روزش همون بود !

اما اگه بخوام بگم که من از چه زمانی دقیقا عاشق شدم از شبی که برام انگشتر آوردن ، آخه قرار نبود که برام انگشتر بیارن فقط باید من و آقای همسر خان در مورد مهریه و تاریخ عقد و عروسی اینا صحبت میکردیم . یعنی همه صحبتها رو کرده بودیم و به طور ضمنی پاسخ مثبت داده بودیم ولی هنوز یه صحبتهایی باقی مونده بود که دیدیم با انگشتر و این جور چیزا اومدن ! خیلی بد بود یه دفعه ته دلم خالی شد ! باورم شد که دارم ازدواج میکنم تازه مامانم هم همش گریه میکرد . اونم باورش شده بود که دخترشو دارن میبرن ! اما همون شب که داشتیم با هم صحبت میکردیم به همسرم علاقمند شدم . و همون شب برای اولین بار فهمیدم که منو دوست داره ! برام یه عروسک خریده بود که ماچ میکرد و میگفت : I LOVE YOU بهم گفت شکمشو فشار بده حرف دل منو میزنه ! میخواست بهم بگه دوستم داره ولی خیلی سختش بود و داشت زحمت میکشید که به زبون بیاره اما من که دیدم خیلی داره زحمت میکشه شروع کردم به صحبت کردن و نذاشتم بیشتر از این زحمت بکشه خنده همون شب کلی بهم لبخند زد واینا تا بالاخره منو عاشق خودش کرد ! این بود داستان عشق و عاشقی ما heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.