دیشب یکی از اقوام زنگ زد و اعصاب همه ی ما رو به هم ریخت . واقعا دستش درد نکنه تو این روزها که همه باید به ما کمک کنن تا بتونیم درست مراسم رو مدیریت کنیم و به کارهایی که باقیمونده برسیم یا لااقل اگه کاری کمکمون نمیکنن باید آرامش بدن به ما ولی عوضش اینجوری اعصابمون رو به هم ریخت . خیلی داغونم خیلی زیاد . دیشب با اینکه خیلی خسته بودم و از شبها و ماههای قبل کم خوابی داشتم از زور ناراحتی تا دیر وقت خوابم نمیبرد . خیلی گریه کردم . هم من و هم مادرم و پدرم و همسرم هم که خیلی ناراحت شدن . واقعا هدیه عروسی بهتر از این نمیتونستن به ما بدن ! خیلی سورپرایز شدم . شب ساعت 10:30 خسته و خواب آلود اومدیم خونه . قبل از اینکه برسیم تو زنگ زده بود و اعصاب بابا و مامانم رو به هم ریخته بود و ما هم که رفتیم تو گوشی رو دادن به همسرم که کلی هم اعصاب همسر گل و مهربونم رو به هم ریخت . خدا جون هرگز فراموش نخواهم کرد . این روزها که هم باید تلاش کنن یه کاری بکنن که ما رو شاد کنن یادم میمونه که چه کسانی ما رو شاد کردند و چه کسانی بودند که داغونم کردند یادم میمونه . دیشب خیلی گریه کردم . امروز هم تو مترو که می اومدم و همین الان یه بغض سنگین تو گلومه که متاسفانه امروز همکارام زود اومده بودند و نمیتونم گریه کنم و خودمو خالی کنم .

گریه گریهگریه خدا جون چقدر دوست دارم بزنم زیر گریه !