برادرم کمتر از دو سال میشه که سربازیش تموم شده و داره تو یه شرکت کار میکنه از اون کارفرماهای اسثمارگر که اضافه کار و سایر حقوق و مزایا رو پرداخت نمیکنن و قرارداد کار رو به کارگر نمیدن و ... از کارش هم راضی نیست و دوست داره بیاد بیرون اما نتونسته شغل بهتری پیدا کنه که اگر استعفا داد اونجا بره سرکار. خیلی کار پیدا کردن سخته یادمه زمانیکه خودم دنبال کار میگشتم هر روز میرفتم روزنامه همشهری میگرفتم و بازار کار هم که هر هفته حتما میخریدم و دنبال کار می گشتم Reading a Book. همه اداره ها و وزارتخونه  ها عکس منو دارن. اون زمان من آزمون ادواری هم داده بودم و تو سه تا رشته شرکت کرده بودم هر سه تا رو با رتبه های خوب قبول شده بودم کمترین رتبه ام تو آزمونی بود که 6000 بود وگرنه گروه اجتماعی رتبه ام 2000 بود خیلی فرم پر کردم و هرجایی که میرفتم برای آزمون میدیم برای یک نفر 2000 نفر اومدن آزمون بدن و تازه آخرشم مثلا همون وزارت ارشاد که آزمون دادم معلوم بود میخوان پرسنل خودشونو رسمی کنن اسم مدیر کلا و معاونین وزیر ارشاد رو پرسیده بود تو آزمون! حسابی از همه جا ناامید بودم که یه روز دم عید آزمون استخدام برای روابط عمومی دانشگاه جامع علمی کاربردی رو داشتم . روز 28 اسفند بود و همه در تب و تاب عید بودن . به خاطر همین تعداد شرکت کننده های آزمون به نسبت جاهای دیگه خیلی کم بود و تو رشته ی ما فقط 4 نفر آزمون دهنده بودیم . خیلی امیدوار شدم و خوشحال بودم که ان شاء ا... اینجا دیگه قبول میشم اما این خوشحالی دوامی نداشت که کم کم فهمیدم یکی از کارکنان اونجا که می خواست رسمی بشه برای آزمون شرکت کرده خیلی بد بود همینجوری قاطی مراقبا میچرخید یه دفعه اومد نشست جلوی من آزمون بده! خیلی خورد تو ذوقم اما اهمیتی ندادم گفتم این که اطلاعاتی نداره که بخواد قبول بشه فوقش 10 نمره براش تقلب کنن من خیلی اطلاعاتم بیشتره و رتبه ادواریم بهتره . آزمون که شروع شد 6 نفر از مراقبا دور صندلیش حلقه زده بودن و داشتن با همفکری هم به سوالا جواب میدادن! خیلی اعصابم به هم ریخته بود  سر جلسه که انقدر تبعیض باشه خب معلومه که برگه ها رو هم جمع کنن غلطا رو براش پاک میکنن و درستش میکنن! اما بازم به خودم مسلط بودم  اما اواخر آزمون بود فقط 7-8 تا سوال رو جواب نداده بودم که دیگه به هم ریختم! آخه خیلی سر و صدا میکردن و 7 نفری (با خود ممتحنه میشدن 7 نفر) همش حرف میزدن و تمرکزم رو به هم ریخته بودن  تازه اینکه گهگاهی می اومدن از رو برگه من نگاه میکردن و به اون جوابا رو می گفتن خیلی دیگه روشون زیاد بود! 7 نفر آدم با هم مشورت می کردن بازم می اومدن از رو برگه من نگاه میکردن!!! دیگه نتونستم تحمل کنم . سالن امتحانات بزرگی داشتن و من تقریبا ردیفهای اول وسط سالن نشسته بودم . از روی صندلیم بلند شدم و برگه سوالام و پاسخنامه رو گذاشتم روی هم که موقع پاره کردن صدای بیشتری داشته باشه و همه رو وسط سالن جلوی چشم اون جمعیت با صدای بلند پاره کردم. یکی از ممتحنها که البته اون با این آقاهه همکاری نداشت و ظاهرا رییس بود اومد و پرسید چی شده؟ اشاره ای به صندلی احاطه شده توسط همکاراش کردم و گفت: هیچ اتفاقی نیفتاده، همه چیز کاملا عادیه!  با اون کفشای پاشنه بلندم با سر و صدای زیادی که غرورم رو بیشتر میکرداز خود راضی جلوی چشم اون همه آدم اومدم بیرون خیلی با حال بود: تق تق تق تو سالنی که کفش سنگ بود همه ماتشون برده بود هوارتا احساس غرور کردم

اما جونم براتون بگه از وقتی که از اونجا اومدم بیرون که چقدر گریه کردم که حتی بین 4 تا شرکت کننده هم من هیچ شانسی نداشتم چه جوری بتونم بین اون چند هزار نفری که همیشه آزمون میدن قبول بشم و یه کار مناسب پیدا کنم؟ انقدر تو یکی از کوچه های اطرافش گریه کردم  یه پسره نون خشکیه اومده بهم میگفت: چی شده؟ برو بابا وقت گیر آوردی بهم گیر بدی؟

خونه هم که رفتم تا شب داشتم میمردم از گریه و سردرد! اما اون روز چون دلم خیلی شکسته بود دعام مستجاب شد و تونستم بعد از چند ماه کار فعلیم رو پیدا کنم .

اما جالب اینجاست که حدود یک ماه بعد از آزمون یه نامه اومد در خونمون که گفته بود شما تو آزمون پذیرفته شدی و باید برای مصاحبه بیای! زنگ زدم که قضیه چیه؟ فهمیدم که من از جلسه رفتم بیرون برگه ام رو چسبوندن و جوابامو دستی و بدون کامپیوتر چک کردن! نیشخند اما خدا رو شکر کردم که اونجا قبول نشدم چون اگر اونجا استخدام میشدم دیگه دنبال شغل بهتری نمی گشتم اما خدا رو شکر کار فعلیم به نظرم بهتر از اونجاست!