یادش به خیر یادمه که بچگی هام خیلی پیش می اومد که حوصله ام سر بره! وای که چقدر کلافه میشدم که نمی دونم باید چه کار کنم . هر وقت به مامانم می گفتم حوصله ام سر رفته جواب درستی نمیداد . نمی دونستم چی کار کنم که این زمان لعنتی بگذره و به ساعتی برسیم که کارتون شروع میشه . اما حالا که بزرگ شدم هرگز حوصله ام سرنرفته و همش به خودم میگم مگه میشه که آدم از بیکاری حوصله اش سر بره؟ یه سر داریم و هزار سودا کلی کار برای انجام دادن که فرصتش نیست! خصوصا از وقتی که ازدواج کردم! آقا مگه این کار خونه تمومی داره؟ هر چی کار کنی میبینی بازم یه کارهایی برای انجام دادن هست! البته اینا نسبیه! یکی خیلی کدبانو هست و مسلما وقتش از منم محدودتره.

همسری آخر هفته نبود و من از فرصت استفاده کردم و یه خورده به خونه رسیدم. خیلی خنگم! آخه دختر تو که آشپزخونه ات تمیز بود همین چند وقت پیش تمیزش کرده بودی چرا دوباره چند ساعت براش وقت گذاشتی؟ اونم با زبون روزه؟ تازه رفتم 2 تا آناناس هم گرفتم که ترشی درست کنم . کسی تو این زمینه تجربه ای داره؟