روزمرگی هام

شمارش معکوس
نویسنده : ریتا - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠
 

شمارش معکوس شروع شده و خیلی بی تابم. هم خیلی حالم خوب نیست و بی حالم و شبها بی خوابیی میاد سراغم و هم خیلی گرمم میشه و همش آرزو میکنم که ای کاش یه وان پر از یخ ریز بود و من روی اونا می خوابیدم. تصورشم بهم آرامش میده!

بچه بهترین هدیه ای هست که تو زندگیمون از خدا میگیریم. خیلی سورپرایز هست. اصلا قابل تصور نیست که چه شکلیه و خیلی بی قرارم. دوست دارم ببینمش زودتر. البته زایمان زودرس رو اصلا دوست ندارم ها... از این روزها هم خیلی لذت می برم و قدر لحظات شیرین بارداری رو می دونم ولی بیقرار دیدنش هم هس

خیلی دوست دارم روز ولادت امام حسن (ع) به دنیا بیاد. میشه اول تیر ماه. امیدوارم این .اتفاق بیفته و زودتر از اون تاریخ مشکل خاصی پیش نیاد 


 
 
سونوی سه ماهه دوم و عروسی داداشی
نویسنده : ریتا - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٩
 

سونوی سه ماهه دوم رو هم انجام دادم. خدا رو شکر همه چی خوب بود. فقط به نظرم میرسه که سن بارداری رو اشتباه زده. امیدوارم کارش دقیق باه.. یه مقدار به خاطر سن بارداری از سونوگرافیه ناامید شدم. دخملی خیلی شیطونی می کرد. از دکتره جنسیتشو می پرسیدیم می گفت: انقدر شیطونی میکنه نمیذاره ببینم چیه. برعکس همه ی نی نی ها که میگن تکون نمیخوره بتونیم جنسیتو تشخیص بدهیم! همش می گفت: دخترم انقدر شیطون میشه؟

فیلم سونو رو بردیم خونه برای حسین گذاشتیم. اولش گفت: چقدر تاریکه. نی نی نمیترسه؟ گفتیم نه عزیزم. تو شکم من که لامپ نیست. تو هم همونجا بودی نترسیدی اونم نمیترسه: بعدم هی اداشو در می آورد.

فردای سونوگرافی هم بدو بدوهای عروسی داداشی شروع شد. روی لباسم خیلی کار کردم. موهامو همسری رنگ کرد و ...

شنبه هم که آرایشگاه رفتم. از موهام خیلی خوشم اومد ولی آرایشم اون چیزی که دوست داشتم در نیومد! خیلی لایت و ساده بود. اون مدلی هم که می خواستم در نیامد ولی بد هم نبود. بعد از آرایشگاه رفتیم آتلیه و چند تا عکس انداختیم. آتلیه اش هیچی نداشت. نمی دونم عکسامون چی در بیاد! از پسرک با اون تیپش یه عکس انداختیم.

همه خیلی از لباسم تعریف می کردند و من و نی نیم کلی سوژه بودیم. عروسی هم خدا رو شکر حالم خوب بود و خیلی هم خوش گذشت. پذیرایی تالار عالی بود. هیچ کاری تقریبا نداشتم. روی میزها فقط دو بار سر زدم که همه چی کامل بود و هیچی کم نداشت. پدرم خیلی میوه زیاد خریده بود. بهش گفتیم چرا اینهمه گرفتی؟ گفت: زیاد بمونه بهتر از اینه که کم بیاد و آبرو ریزی بشه... فردای عروسی یه عالمه غذا و میوه به کارگرهای ساختمانی و فامیل دادیم. کادوی ما هم به داداشی یه تمام سکه و یه نیم سکه بود. امیدوارم خوشبخت بشن....


 
 
 
نویسنده : ریتا - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٤
 

مدتهاست که ننوشتم. نمی دونم از کجا شروع کنم و چه جوری...

این روزا مهمون یه حس خیلی قشنگم... حس قشنگ مادر شدن و مادر بودن... حس زیبای لگد زدن یه پای خیلی خیلی کوچولو که شاید به اندازه ی یک بند انگشت هم نباشه... حس قشنگ معصومیت یک بچه که اونو 9 ماه بهت امانت داده و به برکت وجود و حضورش همه ی دعاهات مستجاب میشه... خیلی این حس رو دوست دارم. خدای مهربانم  شکر و سپاس بسیار تورا.

بارداری دوم مسائل و مشکلات بیشتری داره. وقت ندارم خیلی به تغذیه و استراحتم برسم ولی شیرین زبونی های پسرک خاطرات خیلی خوبی رو برام رقم میزنه و زمانی که همسری خونه نیست از تنهایی در میام. امروز داشتم ساعتمو میبستم که بیام اداره. پسرک میگه: مامان با ساعت میری اداره، دوستات نمی گیرن خرابش کنن؟ انقدر خندیدم. پسرک تعجب کرده بود که چرا جوابشو نمیدم.

چند روز پیش هم همش می گفت: بزن پویا... بزن پویا گفتم دیگه خسته شدم همش از صبح تا شب پویا! گفت: اون نی نیه که به دنیا بیاد، همش میگیم پویا پویا، بعد اون نی نیه انقدر گریه میکنه که سرت درد بگیره! گفتم چشمم روشن هنوز نیامده داری یار کشی هم میکنی؟


 
 
قفل در انباری
نویسنده : ریتا - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
اندر احوال طبابت پزشکان بی تعهد و بی سواد
نویسنده : ریتا - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢
 

پسرک مریض شد... با تب شدید بردیمش دکتر، حضرت دکتر فرمودند: ویروسه و تب سه روزه است و خوب میشه! فقط تبشو با استامینوفن و بروفن پایین بیاورید! گفتم: کلا قبل از مریضی اش سینه اش خس خس میکنه و توی خواب خروپف میکنه! حضرت دکتر در جواب فرمودند: بزرگ بشه خوب میشه!

آوردیم خونه و به جای اینکه کم کم رو به بهبودی بره بدتر و بدتر شد! حتی توی گلوش پر از دونه شد. همش هم گریه می کرد که نمی تونم آب دهانم را قورت بدهم. فرداش زنگ زدیم مطب دکتر اوجی چند ماهی بود خارج از کشور بود و با ناامیدی زنگ زدم که دیدم خوشبخانه اومده!

دکتر اوجی گفت: گلوش به شدت عفونت داره و آنتی بیوتیک داد و گفت: امشب آنتی بیوتیک رو شروع کن و تبش تا فردا قطع میشه که همونطور شد! پرسیدم: سینه اش خس خس میکنه! گفت: ترشحات توی مجاری تنفسی اش باقی مانده و باعث می شود که محیط برای کشت باکتری ها مهیا باشه و زود به زود مریض میشه. پس باید با سرم نمکی و سرنگ بینی اش رو شستشو بدهید! وقتی براش ماجرای اون دکتر دیشبی رو تعریف کردم کلی خندید! حتی بیماری ماه رمضونش رو هم توضیح دادم که رفتیم پیش رزیدنت فوق تخصص عفونی توی اورژانس مرکز طبی و با وجودی که آزمایش مدفوع گرفت و دید که باکتری داره ولی هیچ آنتی بیوتیکی تجویز نکرد و فقط گفت: ببرید اگر خوب نشد دوباره بیاریدش! که ما هم بچه رو بردیم و با تب بسیار بالا که احتمال تشنج داشت با میکروبهای دستگاه گوارشش دست و پنجه نرم کرد تا خود به خود خوب شد! بازم خندید! یعنی به نظرم پزشکی از هر کار دیگه ای راحتتره! کاری نداره منم بنشینم یه جا هر مریضی که میاد بگم: ویروسه خودش خوب میشه یا بگم: ببرش اگر خوب نشد دوباره بیارش! هیچ کس هم هیچ اعتراضی نمیکنه و همه هم احترام می گذارند و خانم دکتر، آقای دکتر میگن!

************

دو تا مزه از پسری! چند روز پیش ما با هم تنها بودیم و همسری ماموریت بود. برای شام آبگوشت گذاشتم که راحت باشه و مقوی! داشتم شام رو می کشییدم اومد پرسید: مامان شام چی داریم؟ گفتم: آبگوشت! یهو از کوره در رفت: می دوید تو خونه و فریاد می زد! چقدر آبگوشت درست میکنی، خب الویه پلو درست می کردی! من هم از الویه پلوش خنده ام گرفته بود و هم جا خورده بودم. گفتم: مامان جان من خیلی وقته آبگوشت درست نکردم! 2 هفته است! اونم همش داد می زد که تو همش داری آبگوشت درست میکنی! همین الآن الویه پلو درست کن! دیگه بعد از 2 ساعت توی صحبتاش گفت: مامانی ناهار بهم از اون آبگوشت هایی که نخود داره داد! تازه فهمیدم این کوه آتشفشان برای چی طغیان کرد!

اون روز که از دکتر برمیگشتیم و گفته بود پسری ویروس گرفته! ازمون پرسید: مامان آقای دکتر گفت: چی نباید بخورم؟ گفتم: هیچی عزیزم همه چی میتونی بخوری! گفت: آخه مثلا فرش که نمی تونم بخورم! کلی خندیدیم با همسری و پرسیدم: مامان جون مگه شما وقتی مریض نبودی فرش میخوردی که حالا میخوای بخوری؟


 
 
پاگشای زن داداش و شمال
نویسنده : ریتا - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
 

بالاخره بعد از چند ماه که برادرم اینا نامزد کردن، چهارشنبه شب موفق شدم پاگشاشون کنم. روز اداره بودم، ساعت 3 رسیدم خونه، برای شام مرصع پلو، زرشک پلو با مرغ و بیف استراگانوف درست کردم. سالاد کاهو، ماست و خیار، زیتون پرورده و 2 نوع زله هم درست کردم. مامان هم سبزی خوردن گرفته بودند که دیگه انقدر تنوع زیاد بود اصلا استفاده نشد! دیگه هلاک بودم ازخستگی، ظرفها هم موند برای فرداش. تا ظهر حمام کردم، ظرف شستم و خشک کردم و جابه جا کردم. ظهر هم وسایل بیرون رفتن رو آماده کردم با جاریم اینا رفتیم شمال. یک شب موندیم و فرداش ساعت یک ربع به 10 شب رسیدیم خونه! حسیبن که شام نخورده تو ماشین خوابش برد و بیدارش نکردیم. منم انقدر خسته بودم که از شدت خستگی گریه ام گرفته بود که منجر شد به اینکه یک روز نروم سرکار و شنبه مرخصی گرفتم! خیلی اعصابم خورد شد! خیلی! نه دریا رفتیم نه هیچی 2 روز کامل وقتمون هدر رفت! فقط یه جنگل تو سواد کوه ناهار خوردیم! کل وقتمون هدر رفت! یک روز هم اداره نرفتم!

صادقانه بگم: من فقط نور رو به شمال رفتن قبول دارم... خیلی دوست دارم اون اطراف رو... نور، محمود آباد، رویان... ایران کتان هم حتما باید برم. اگر نرم نور به نظرم میرسه که شمال نرفتم اصلا!

    یه بار رفتیم سمت قائمشهر. از نور فاصله داره. دیگه برگشتن، به همسری گفتم از هراز بریم میانبر بزنیم! همسری: میانبر؟؟؟؟؟؟؟ تعجب دیگه رفتیم آبپری، نور محمود آباد و ایران کتان و بعد از یه میانبر کامل یک روزه ساعت 11 شب رسیدیم خونه!


 
 
اولین مشق شب
نویسنده : ریتا - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٩
 

پسرک کوچولوم برای اولین بار بهش مشق شب دادن! تیچرشون یه کتاب داده بد که بعضی از صفحاتش رو باید توی خونه انجام می داد و امروز می برد مهد کودک. اما کتاب خونه مامان اینا جا مونده بود و منم به کلی فراموش کرده بودم. یهو دیروز عصر خونه پدر شوهرم اینا یادم افتاد که دیگه ساعت 9 شب بود و خیلی دیر ببود. بچم انقدر خسته بود که رسیدیم خونه یکراست رفت روی تختش خوابید. صبح که بیدار شد گفت: امروز میرم مهد؟ گفتم: بله عزیزم... گفت: نه نمیرم مهد! میخوام مشقامو بنویسم!!!!!!!! گفتم: مامان جون بریم توی مهد بنویس! گفت: نه همینجا باید بنویسم توی خونه! دیگه با همکاری باباش انجام داد و دست پر رفت! اگر همینجوری با همین احساس مسوولیت بالا باقی بمونه خیلی خوبه!


 
 
از نمایش تار موی پیامبر تا شرکت در مراسم احیا در کنار آرامگاه پاشایی
نویسنده : ریتا - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱
 

خرافات صرف نظر از آسیب های متفاوت اجتماعی برای دین آفت های مهم و جبران ناپذیری دارد. خرافات مسیر دین را عوض می کند و آنرا دستخوش فرقه گرایی و افراطی گرایی می کند.

یکی از نمونه های خرافه گرایی را امروز در خبرگزاری ها دیدم.

نمایش تار موی پیامبر (ص)

یک تار موی منتسب به پیامبر (ص) در یک مسجد در شمال لبنان نگهداری می شود که فقط سالی یک روز نمایش عمومی داده می شود و هزاران نفر از شهرهای مختلف برای زیارت و بوسیدن آن راهی این مسجد می شوند.

1 - آیا آزمایش DNA انجام شده و تار مو واقعا موی پیامبر است؟

2 - در صورتیکه حتی امکان انجام آزمایش هم می بود و آزمایش انجام می شد... بوسیدن جعبه ای که تار مو در آن قرار دارد و حتی بوسیدن خود تار مو چه باری از مسوولیت های ما کم می کرد و چه حسنه ای بر آن نوشته می شود؟

در چنین بستری است که خرافات متفاوتی شکل می گیرد. عده ای مراسم احیا را سر قبر مرتضی پاشایی برگزار کردند...

 

یک خواننده ی کوچه بازاری تبدیل به یک قدیس می شود که به او توسل می جویند و از او حاجت می خواهند...

قبول باشه ان شاء ا...


 
 
← صفحه بعد