درباره نویسنده
ریتا
ریتا هستم . فارغ التحصیل علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در حال حاضر کارمند . از سال 88 زندگی جدیدی رو با همسرم آغاز کردم . امیدوارم تو این زندگی همراهان خوبی برای هم باشیم .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
دوستان من
  • مژگان خانم
  • ترنج بانو
  • دختر ارديبهشتي
  • غزال خانم
  • الي عزيز
  • شيده جون
  • زن شرقي
  • يه دنيا عشق ،مژگان جون
  • نيلو جان
  • بتی عزیز
  • شکر آباد
  • راحله بانو
  • مامان فلفلي
  • مامان سوسن
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روزمرگی هام
 
نویسنده: ریتا - ۱۳٩۱/٢/٢٠

نزدیک شدیم به روز مادر، درحالیکه من با تمام وجود مادر شدن رو احساس میکنم. احساس بسیار شیرینی که شاید بی نظیرترین تجربه ی زندگیم باشه. به طور شگفت آوری بعد از باردار شدنم متوجه شدم که مادرم چقدر منو دوست داشته در حالیکه من اونقدر دوستش نداشتم. واقعا مادر بودن خیلی تجربه ی نابیه. خدای مهربونم ممنونم که به من این احساس قشنگ رو عنایت کردی. خدای مهربونم ممنونم که بعد از اونهمه استرس بارداری و زایمان به من پسر سالمی رو هدیه دادی که ان شاء ا... اخلاق و ایمان خوبی هم خواهد داشت.

روزها وقتی با پسرک تنها میشم کلی باهاش حرف میزنم و گاهی انقدر مغلوب حس مادرانه ام میشم که اشک میریزم و بعد برای پسرک توضیح میدم که چون دوستش دارم گریه میکنم. البته همسری هم به شدت از پدر شدنش لذت میبره. اونم مثل من وقتی پسرک رو برای بار اول دیده بود گریه کرده بود. پرستاری که حسین رو بهش نشون داده بود گفته بود: سالمه برای چی گریه میکنی؟ منم که وقتی پسرک رو دیدم تو حالت خواب و بیدار بودم ولی کلی گریه کردم و همش میگفتم: این مال منه؟ میگفتن: بله! دوباره میپرسیدم: مال خود خودمه؟ تازه بعد از یک ماه داره باورم میشه که پسرک مال خود خودمه!

اما چیزی که آزار دهنده است، کولیک حسینه. بچم  دل درد شدیدی داره و همش خصوصا سرشب اذیت میشه. اگرچه که روزها هم مرتب باید دمر روی دست باشه و تابش بدیم. واقعا کلافه میشم زمانیکه هر مدلی تابش میدم و باز از گریه احساس میکنم خدایی ناکرده نفسش بند میاد. اصلا به هیچ کاری نمیرسم. یه روز برای خرید چند تا چیز خیلی ضروری رفتیم مغازه نزدیک خونه . وای که چه کار کرد... خلاصه دست خالی برگشتیم خونه. گاهی از شدت درد انقدر محکم صورتشو چنگ میزنه میمیرم. نمی دونم چه کارش کنم. خیلی دلم میسوزه. امیدوارم زودتر از سه، چهار ماهی که دکتر پیش بینی کرده خوب بشه.

روز بیست و ششمش هم ختنه اش کردیم که اونم هنوز حلقه اش نیفتاده و منتظرم که همین روزها بیفته و بچم راحت بشه.

قبل از ختنه اش هر وقت گریه میکرد باباش می گفت: اگه گریه کنی میبریم ختنه ات می کنیم ها! منم همش گریه می کرد می گفتم: اگه گریه کنی دوباره میذارمت تو شکمم درشم میبدم ها! حالا دیگه بچم نه تو شکم من جاش میشه که تهدیدش کنم و نه باباش میتونه دوباره ختنه اش کنه. خلاصه که از هیچی حساب نمیبره و گریه میکنه. نگهداری اینجور بچه ها به تنهایی خیلی کار سختیه و منم تو این مدت خیلی به مامانم اینا زحمت دادم میرفتم خونشون که تنها نباشم و برای آروم کردنش از مامانم اینا کمک می گرفتم. اما واقعیتش اینه که گاهی من و مامانم و همسری و بابا و داداشم همه از نگهداشتنش عاجز میشیم. حالا مامان اینا قراره یکشنبه برن حج که بنده خدا مامانم همش حواسش اینجاست میگه تنها نمیتونید نگهش دارید.

تو این مدت همه ی کارهای پسرک رو یاد گرفتم. ناخنهاشو گرفتم، مرتب خودم حمومش میکنم و عوض کردنشم که همون روزهای اول با اینکه بخیه هام اذیتم میکرد شستمش و عوضش کردم. دوست دارم هر کاری روز خیلی زود یاد بگیرم چون استرسم کمتر میشه. اینجوری که احساس کنم کاری رو بلد نیستم خیلی اعتماد به نفسم کم میشه.

برای این پست هم یه عکس از دستبندی که داییش زحمت کشیده براش گرفته میذارم

نظرات ()



تولد حسینم
نویسنده: ریتا - ۱۳٩۱/٢/٤

کاملا قابل پیش بینی بود که غیبت طولانی مدتی داشته باشم. حالاکه اومدم نمی دونم از کجا شروع کنم؟

آخرین مهلتی که دکتر برای زایمانم مشخص کرده بود روز 20 فروردین بود و از اونجایی که هفته 40 من چند روز قبل از این تاریخ تموم می شد فکر میکردم دیگه تا روز 17 فروردین یعنی اولین روزی که دکترم بعد از عید می آمد مطب زایمان کرده باشم و نوبت نگرفتم. اما روز 17 مجبور شدم برم.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



برای پسرم
نویسنده: ریتا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

این روزها کمردرد حسابی اذیتم میکنه. برای همینم پشت کامپیوتر نشستن برام سخته. شرمنده ی همه ی دوستای گل و مهربونم هستم که نمی تونم بهشون سر بزنم. اما خب سعی میکنم چند روزی یکبار بیام و لااقل خاطرات این روزها رو بنویسم.

از روز سه شنبه درد دارم یه دردی که بهش میگن درد ماه یا دردهای زایمانی کاذب. سه شنبه خفیف بود ولی صبح چهارشنبه که میخواستم برم اداره دیدم شدیده میترسیدم برم اداره بزام ولی مامانم گفت چیزی نیست خوب میشی و علی رغم اینکه مرخصی های سالیانه ام می سوخت، به خاطر اینکه تو خونه کسل میشم و تو اداره هم کار داشتم رفتم. حق با مامانم بود خوب شدم و تو اداره برام مشکلی پیش نیامد. اما خب از حرکات نی نی و این دردها کاملا درک میکنم که حسینم داره بار و بندیل سفر میبنده و کم کم میخواد بیاد پیشمون. عزیزم قدمت روی چشای من و بابایی... الهی بگردم بابایی چقدر خوشحال شد اون روزی که یه عروسک گذاشته بودم روی تختت! کلی ذوقزده شده بود و یه لحظه تو رو جای عروسک تصور کرده بود که روی تخت خوابیدی. مامان و بابا بارها رفتیم بالا سر تختت و مدتها انتظار کشیدیم تا کی تو رو روی تختت ببینیم. اما حالا که روزهای آخره و راست راستی داره این انتظار تموم میشه یه اندوه بزرگ اومده تو دل مامانی... میدونی عزیزم یه جورایی فکر میکنم خیلی بهت وابسته شدم. از وجود داشتنت توی بدنم لذت میبرم از استجابت دعاهام که میدونم همش به خاطر حضور توئه و معصومیتی که به من امانت دادی. حسین جان ممنونم بابت تمام این لذتها.... بابت اینهمه احساس جدید و زیبایی که تجربه کردم. حسین کوچولوی مامان! پسر نازنینم شاید بارها تو این مدت دردهامو بازگو کردم مثل همین پست که از کمردردم گفتم. اما عزیزم تو ناراحت نباش من از تمام این دردها لذت بردم و بابت هر لحظه اش خدا رو شکر کردم. خدا رو شکر کردم که بار سنگین معصومیتی بی بدیل رو حمل میکنم و اگر این سنگینی نبود شاید به باور مسوولیت مادرانه ام نمی رسیدم. پسرم چه پارادوکس عجیبیه... برام سخته جدا شدن از تو و از اینهمه احساس قشنگ. اما عاشق اون لحظه ای هستم که صورت زیبای تو رو ببینم و ببوسم. برای همین پارادوکس عجیبی که این روزها منو خیلی درگیر خودش کرده بارها اشک ریختم و گاهی ازت خواستم که بیشتر پیش مامان بمونی. انقدر سرتو پایین نبری و انقدر چمدون بستنت رو به رخ مامان نکشی. اما هر دومون ناگزیر باید برای این سفر آماده بشیم. پسرم ممکنه از این سفر چیزی یادت نمونه اما بدون که بزرگترین سفر زندگیت همینه و سرنوشت سازترین... عزیزم دعای من برات همیشه اینه که وقتی داری بار و بندیلتو جمع میکنی که از این دنیا بری مثل روز تولدت حسابت پاک پاک باشه.

حسین جان شاید سالها طول بکشه تا بفهمی که چرا این اسم رو برات انتخاب کردیم. مامان همیشه حسین گفتن رو دوست داره امیدوارم تو هم حسین گفتن و حسین شنیدن رو دوست داشته باشی. دوست دارم بدونی هر وقت که اسمت رو صدا میکنم با این آرزو صدات میکنم که لایق اسمت باشی و بمونی. دوست دارم اخلاقت حسینی باشه و قطره قطره خونی که تو رگهات در جریانه با شنیدن اسمت آرزوی شهادت....

یا حسین (ع) حسین کوچولومو تو تمام مراحل زندگیش به شما می سپارم... دوست دارم خودتون کمکش کنید تا لایق نامتون باشه و بمونه.

نظرات ()



حسین جان....
نویسنده: ریتا - ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

روزها میگذره و ما به بهار نزدیک میشیم. بهاری که همراهه با یه هدیه بزرگ با موجود معصومی که داره ذره ذره تو وجودم شکل میگیره و قراره من مادرش باشم. دوست دارم براش بهترین مادر دنیا باشم. دوست دارم لایق این امانت بزرگ الهی باشم. حسین جان... تا چند هفته دیگه به دنیا میای و تو رو تو بغل میگیرم. این یعنی یه مرحله بزرگ استقلال... بدون اینکه مامان نفس بکشه به تو اکسی‍ژن میرسه، بدون اینکه من غذا بخورم تو رشد میکنی و بدون اینکه من خوشحال بشم تو خوشحال یا ناراحت میشی. کم کم یاد میگیری ششه شیرو بگیری دستت، راه بری و بند کفشتو ببندی! حتی یه روزی میشه که بعضی از عقاید مامان رو قبول نداری و اونا رو کهنه میدونی. خیلی دوست دارم تو اون روزها هر جور که فکر میکنم قدیمی و کهنه یا متجدد و روشنفکرانه ، تو راه درست رو پیدا کنی و فریب رنگهای این دنیا رو نخوری. تو دنیایی که تو هستی همه چیز فقط یک رنگه اونم سیاه! همه چیز هم وارونه است اما وقتی به دنیا بیای رنگهای زیادی توجهت رو جلب میکنه و تازه متوجه میشی جایی که بودی خیلی کوچیک بوده و خیلی ساده.... اما بعد از سالها که تو این دنیا زندگی کنی امیدوارم به این نقطه برسی که این دنیا هم خیلی محقر و کوچیکه و همه چیز فقط یک رنگه، اونم رنگ خدا. پسرم تو دنیای تو همه چیز وارونه است زیاد نگران هیچی نباش، اینجا هم به ظاهر همه چیز درسته اما واقعا وارونه است.

حسین جان احساس مادرانه چیزی نیست که وصف شدنی باشه و تو چون مادر نمیشی هرگز احساس اون روز من رو نخواهی فهمید که برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم و از شادی اشک ریختم. هرگز شادی درک حرکاتت و اشک ریختنم وقتی که فهمیدم تو دیگه کامل هستی و میتونی بدون مامانی زندگی کنی. میدونم که هیچ کس تو دنیا تو رو اینجوری دوست نخواهد داشت.

 پسرم منتظریم که همراه با گلهای زیبای بهاری تو زندگی من و بابا شکوفا بشی خیلی سخته این روزها انتظار کشیدن لحظه لحظه منتظر بودن تا صدای نفس گرمت رو بشنوم و بدن زیبا و معصومت رو در آغوش بگیرم.

نظرات ()



قدم نو رسیده مبارک
نویسنده: ریتا - ۱۳٩٠/۱٢/٧

این روزها خیلی سرم شلوغه و نت اومدن هم بسیار هم دشوار! از وقتی سیسمونی نی نی رو چیدیم و جای کامپیوتر عوض شده بود تازه امروز وصلش کردیم و تونستم بیام. خیلی دلم برای دوستام تنگ شده بود. اولین خبر خوبی که به ذهنم میرسه بگم نی نی دار شدن ترنجی جونه! ای جانم عزیزم پاهای کوچولوشو به این دنیای عجیب گذاشته. همه چی براش ناشناخته است و دوست داره اطرافشو بشناسه. فداش بشم چقدر کوچولو و معصومه! دلم آب شد دوست دارم زودتر ببینمش اما خب برای مامان ترنجی مشکله به این زودی عکس نی نی رو بذاره. به هر حال ما منتظریم که چشممون به روی ماه رادمهر کوچولو روشن بشه. خدا رو شکر نی نی سالم و خوشگل و مامان هم به سلامت فارغ شد. خدا رو شکر . ان شاء ا... به زودی نی نی من و مامان فلفلی هم به سلامت متولد بشن.

نظرات ()



مشت کوچولو
نویسنده: ریتا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

خدای مهربونم هزار بار تو را سپاس برای تمام نعماتت. برای آفرینش زیبا و بی نقصت. برای احساس زیبای مادر شدنم که هر روز و هر لحظه به درک این احساس نزدیکترمیشوم.

خدای مهربونم هر چی فکر میکنم نمیفهمم چه جوری میشه که از یک سلول که بینهایت کوچیکه آفرینشی به این عظمت به وجود بیاد؟ یک سلول چه جوری تقسیم میشه که تبدیل میشه به انواع گوناگونی از سلولها. یعنی همون یک سلول هم پوست میسازه هم مو میسازه هم سلولهای مختلف استخوانی و عصبی که هر عصبی و هر اندامی سلولهای متفاوتی داره؟ خدای مهربونم چقدر با عظمت انسان رو خلق میکنی! جنین کوچکی رو ذره ذره شکل میدی و حواست به ریز ریز سلولهای بدنش هست. دونه دونه ی موهاش و بند بند انگشتان و هر مویرگ و هر سلولی رو با دقت می افرینی و درست در جای خودش قرار میدی! جنینی که حتی روحیات مادر رو میفهمه و به تمام احوال مادرش پاسخ میده. یادمه که یه روز ناراحت بودم چقدر بچم خودشو به در و دیوارمیزد. الهی بگردم چقدر ناراحت بود. خیلی نی نی رو مهربون آفریدی.

این روزها لذت بیشتری از بارداری میبرم. چون نی نی جاش تنگ شده و به جای اینکه مثل قبل راحت حرکت کنه مجبوره به بیرون یعنی به شکم من ضربه بزنه. خیلی لذت بخشه وقتی زیر دستم پاشنه ی پاشو حس میکنم که زیر دنده هام جابه جا میشه یا زانو و آرنجشو حس میکنم . اما چون لباس پوشیده بودم تا حالا اندامش رو ندیده بودم. اما دیروز که تو حمام یه مشت کوچولو رو دیدم که از زیر پوستم زد بیرون قند تو دلم آب شد. دلم میخواست بخورمش. وای چه مشت کوچولوی بامزه ای بود. خیلی لذت بخش بود خیلی بیشتر از سونوگرافی بهم مزه کرد. چون این یه تصویر واقعی و خیلی واضح از مشت نی نی نازم بود. الهی بگردم برای اونایی که نی نی دار نمیشن. خدای مهربونم  من که به درگاهت آبرویی ندارم. به حق معصومیت این فرشته کوچولو خیلی زود به همه این نعمت با شکوهت رو ارزونی کن و خودت کمک کن همه ی نی نی ها درست تربیت بشن و عاقبت به خیر باشن.

الهی آمین

راستی یادم رفت... روز 1 شنبه با همسری رفتم سونوگرافی و بعدشم رفتم دکتر که خدا رو شکر نی نی وضعیت خوبی داشت. وزنش هم 2100 گرم بود. حالا ان شاء ا... به 5/3 میرسه وقت زیاده!

 

نظرات ()



اندر احوالات رژیم
نویسنده: ریتا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

تو این روزهای قشنگ که به خاطر قند خون بالام نگرانی هم چاشنیش شده همش گرسنگی میکشم و حتی اون غذای کمی هم که دکتر تغذیه برام مجاز دونسته از گلوم پایین نمیره همش نگرانم که اگه اینو بخورم قندم بره بالا چی؟ خلاصه اینکه این نی نی ها دل ماماناشونو خون میکنن تا به دنیا بیان!

دیشب قبل از خواب دعا کردم همسری خواب مامانشو ببینه چون مدتهاست تو خواب ندیدتش و دلش تنگ شده بود. که خدا رو شکر خواب مامانشو دید. خداکنه باقی دعاهامم به این سرعت مستجاب بشه. یکی از اقواممون چند سال پیش سرطان داشت که درمان کرد و خوب شد اما الآن چند ماهی هست که سرطان خون اسیرش کرده و دکتر هم گفته ربطی به سرطان قبلت نداره! خیلی بنده خدا حال نداره و مرتب بیمارستانه. خیلی برای اون دعا میکنم چون دکترش گفته که بیماریش از بدترین نوع و نادرترین شکل هست. همش به نی نی میگم با اون دستای کوچولوت برای خاله دعا کن.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دیابت بارداری
نویسنده: ریتا - ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

من و دیابت؟ اصلا!!!!!!! همیشه برای آزمایش دیابت بارداری این جمله رو می گفتم. تو فامیل اصلا سابقه دیابت نداریم. به خاطر همین تصور میکردم امکان نداره مبتلا بشم. ولی تو آزمایشم قندم بالا نشون داد یه آزمایش دیگه برام نوشت که قند 24 ساعته بد. بیچار شدم تا آزمایش رو دادم. خیلی آزمایش سختی بود. همش باید می رفتم بیمارستان و می آمدم خونه! تند تند یه چیزی درست می کردم می خوردم و باز می رفتم بیمارستان آزمایش بدم که بازم قندم بالا نشون داد و متاسفانه چون بای یه رژیم خاص برای آزمایشم رعایت می کردم و مسوول آزمایشگاه گفت غذای معمولی هر روزت رو بخور باید یه بار دیگه همین آزمایش رو تکرار کنم و این بار 48 ساعت! خدای من نه خواب میتونم داشته باشم نه کاری میتونم بکنم فقط باید بدو بدو برم آزمایشگاه و بیام! تازه آزمایشگاه هم بود راضی بودم. چون تو تمام ساعات شبانه روزه باید برم بیمارستان که ازمایشگاهش 24 ساعته است!

خدای مهربونم خودت کمک کن... برای خودم مهم نیست، فقط بچم حالش خوب باشه...

خیلی سرم شلوغه و نمی تونم هم زیاد کار کنم. سه شنبه کارگر گرفته بودم برای کارهای خونه و مامانم بنده خدا هم خیلی به زحمت افتاد و خلاصه خونه تکونی انجام شد. تخت و کمد نی نی رو هم آوردن و یه سری وسایلشو چیدم حالا میمونه تزئینش و یه عالمه کارتن و نایلون خالی که وسط خونه مونده و آزمایش کذایی که بیشتر از همه وقت میگیره!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »