نزدیک شدیم به روز مادر، درحالیکه من با تمام وجود مادر شدن رو احساس میکنم. احساس بسیار شیرینی که شاید بی نظیرترین تجربه ی زندگیم باشه. به طور شگفت آوری بعد از باردار شدنم متوجه شدم که مادرم چقدر منو دوست داشته در حالیکه من اونقدر دوستش نداشتم. واقعا مادر بودن خیلی تجربه ی نابیه. خدای مهربونم ممنونم که به من این احساس قشنگ رو عنایت کردی. خدای مهربونم ممنونم که بعد از اونهمه استرس بارداری و زایمان به من پسر سالمی رو هدیه دادی که ان شاء ا... اخلاق و ایمان خوبی هم خواهد داشت.
روزها وقتی با پسرک تنها میشم کلی باهاش حرف میزنم و گاهی انقدر مغلوب حس مادرانه ام میشم که اشک میریزم و بعد برای پسرک توضیح میدم که چون دوستش دارم گریه میکنم. البته همسری هم به شدت از پدر شدنش لذت میبره. اونم مثل من وقتی پسرک رو برای بار اول دیده بود گریه کرده بود. پرستاری که حسین رو بهش نشون داده بود گفته بود: سالمه برای چی گریه میکنی؟ منم که وقتی پسرک رو دیدم تو حالت خواب و بیدار بودم ولی کلی گریه کردم و همش میگفتم: این مال منه؟ میگفتن: بله! دوباره میپرسیدم: مال خود خودمه؟ تازه بعد از یک ماه داره باورم میشه که پسرک مال خود خودمه!
اما چیزی که آزار دهنده است، کولیک حسینه. بچم دل درد شدیدی داره و همش خصوصا سرشب اذیت میشه. اگرچه که روزها هم مرتب باید دمر روی دست باشه و تابش بدیم. واقعا کلافه میشم زمانیکه هر مدلی تابش میدم و باز از گریه احساس میکنم خدایی ناکرده نفسش بند میاد. اصلا به هیچ کاری نمیرسم. یه روز برای خرید چند تا چیز خیلی ضروری رفتیم مغازه نزدیک خونه . وای که چه کار کرد... خلاصه دست خالی برگشتیم خونه. گاهی از شدت درد انقدر محکم صورتشو چنگ میزنه میمیرم. نمی دونم چه کارش کنم. خیلی دلم میسوزه. امیدوارم زودتر از سه، چهار ماهی که دکتر پیش بینی کرده خوب بشه.
روز بیست و ششمش هم ختنه اش کردیم که اونم هنوز حلقه اش نیفتاده و منتظرم که همین روزها بیفته و بچم راحت بشه.
قبل از ختنه اش هر وقت گریه میکرد باباش می گفت: اگه گریه کنی میبریم ختنه ات می کنیم ها! منم همش گریه می کرد می گفتم: اگه گریه کنی دوباره میذارمت تو شکمم درشم میبدم ها! حالا دیگه بچم نه تو شکم من جاش میشه که تهدیدش کنم و نه باباش میتونه دوباره ختنه اش کنه. خلاصه که از هیچی حساب نمیبره و گریه میکنه. نگهداری اینجور بچه ها به تنهایی خیلی کار سختیه و منم تو این مدت خیلی به مامانم اینا زحمت دادم میرفتم خونشون که تنها نباشم و برای آروم کردنش از مامانم اینا کمک می گرفتم. اما واقعیتش اینه که گاهی من و مامانم و همسری و بابا و داداشم همه از نگهداشتنش عاجز میشیم. حالا مامان اینا قراره یکشنبه برن حج که بنده خدا مامانم همش حواسش اینجاست میگه تنها نمیتونید نگهش دارید.
تو این مدت همه ی کارهای پسرک رو یاد گرفتم. ناخنهاشو گرفتم، مرتب خودم حمومش میکنم و عوض کردنشم که همون روزهای اول با اینکه بخیه هام اذیتم میکرد شستمش و عوضش کردم. دوست دارم هر کاری روز خیلی زود یاد بگیرم چون استرسم کمتر میشه. اینجوری که احساس کنم کاری رو بلد نیستم خیلی اعتماد به نفسم کم میشه.
برای این پست هم یه عکس از دستبندی که داییش زحمت کشیده براش گرفته میذارم

